احمد مجد الاسلام كرمانى

317

سفرنامه كلات ( فارسى )

راست به چپ و از چپ براست راه ميرفت و فكر ميكرد و از سيمايش معلوم ميشد كه در امر بسيار مهمى فكر مىكند بنده هم كاغذ را گرفته از اينقرار خواندم كدخداى ارچنگان مينويسد : « ديروز مقارن ظهر ( ايمان قلى ) و ( شاه رضا ) با چند نفر ديگر از تبعه خود از كوه پائين آمده وارد كوچه باغ ( ارچنگان ) شدند و يك نفر از رعايا را ديده به او گفته‌اند برو قدرى نان و ماست و قند و چاى و و و براى ما از ده بياور آن شخص آنها را شناخته آمد در ده و بما خبر داد ما هم چند نفر از ( مركان ) برداشته دور آنها را احاطه كرديم آنها هم بناى شليك را گذاردند و يك تير بپاى برادر من زده‌اند يك تير هم بران ديگرى خورده ما هم شليك كرديم يك نفر از مركان ( بهادر ) نام تيرى به پيشانى ( شاه رضا ) زد فورا افتاد ( ايمان قلى ) را هم چند نفر نشان كرده با گلوله زدند دو نفر ديگر را هم زنده دستگير كرديم و تفنگ و اسباب آنها را هم ضبط كرده‌ايم و آن دو نفر الان محبوس هستند هر قسم دستور العمل ميفرمائيد اطاعت و جهت آنكه ما بمدافعه آنها پرداختيم اين بود كه دو سه مرتبه آنها بر ما تاخته و مبالغى اسباب و گوسفند و قاطر از ما برده‌اند و تقريبا سلب امنيت از ما شده بود و ما مدتى بود مراقب حال آنها بوديم كه آنها را مجازات كنيم تا ديروز كه سوارهاى حكومتى اطراف كوه و مأمن آنها را گرفته آنها مجبور شدند از كوه پائين بيايند و آمدند به اين خيال كه در ارچنگان آذوقه تحصيل نموده بعد به طرفى ديگر فرار نمايند و خداوند آنها را بدست ما داد . » جهت ترديد خان حاكم اين بود كه اولا اميدش نااميد شد ، و از آنهمه ذخيره كه فرض ميكرد به دستش ميآيد محروم مانده و ثانيا اين فتح نصيب اهالى ارچنگان شده مربوط بقشون او نيست ولى از كشته شدن آنها مسرور بوده بارى بعد از خواندن پاكت با خان حاكم به طرف باغ رفتيم و در گوشه‌اى به مشورت پرداختيم ، خان حاكم مطالب خود را گفت و بنده به او دلدارى دادم و گفتم : اما در باب ذخيره اگر چيزى داشته باشند لابد در كوه پنهان كرده‌اند و حالا كه آنها كشته شده‌اند ميتوان رفت و جستجو